.comment-link {margin-left:.6em;} <$BlogRSDURL$>
Name:

Love Letters of Paniali; Letters from bottom of heart which are not easy to share. Maybe one day letters will be opened...

Saturday, January 26, 2008

I knew it 

If you want to be in some ones life, you have to talk to them or be in touch in regular bases then if you are lucky you can touch their hearts. then you might also find your life valuable.

doesn't matter if you are getting some one a big gift or so, what could count is how much you spend time talking to them and be there for them or just let them feel you care.
i remember i know these, i beleive in those, i remember when i was a teenager i used to say these things to my parents and also complaining about these to a good familly member.

Thanks god i always had emotional support from my mom. you know what my mom even made an angle figure from that good family member, who was living far away but who always send me gifts on various occasion, the thing was it wasn't just her gifts that would made me think some one far far away love me and think about me, but it was what my mom used to tell me that how caring and loving that relative is....



but still all i did was sending some gift for a little girl.

by the years i've got mails from her. some of those cliche' thank you mail, that you know she has been forced to write it down. Today I've got a very different mail, an emotional and personal one:

" ....you can't believe how excited I am when i'v writting to you cause you are the best role model in my life.....

from the one who always remembering you"

the mail was so heartwarmin, however, it has been send to a wrong address....
Comments-[ comments.]

Friday, January 25, 2008

،سکته 

داشتيم با هم چت ميکرديم که ناگهان گفت که می خواهد با دوستش بره بيرون و بايد سریع حاظر بشه، اسم دوستش رو که پرسیدم، گفت می خوای بدونی پسره یا دختر؟ گفتم نه، می خواستم ببینم داری با فلانی میری بیرون؟ گفت نه، با اون نمیرم، نهم گفت که ۳ ساعت دیگه بهم تماس میگیره، نگران بود که اگر دیروقت زنگ بزنه کسی بیدار نشه.
مطمئن بودم که دوستش پسره، جایی برای نگرانی نداشتم، اما اگر با کسی قرار داشت بهم زودتر میگفت که شب برنامه داره و میخواهد بره بیرون، از اون طرف هم فلانی تنها دوستیش بود که باهام بیرون میرفتند ....


داشتم درس می خوندم، و یهو به فکرم زد که چی میشد اگه میومد اینجا. توی یه شهر دیگه زندگی میکرد و از خونه اشون تا خونه من ۳ ساعت راه بود و اومدنش با حرفهایی که زده بود جور در میومد، کلی هیجان زده شدم از پیشگوییم. با خودم گفتم چه حالی میده اگه با یه دسته گل پا شه بیاد اینجا و سورپرایزم کنه. داشتم توی رویاهای دورو درازم فکر میکردم که باحال میشه اگه برم دنبالش ایستگاه اتوبوس و من غافلگیرش کنم. اما احتمال امدنش اونقدر قوی نبود که به لباش پوشیدن و توی این برف تا ایستگاه اتوبوس رفتن و سه شدن بعدش بیارزه...

داشتم فکر میکرفم که اگه بیاد دیگه گل نمیاره، خیلی زیادی رومانتیک بازیه، فردا هم اخرین روز هفته است، اگه خیلی همت کنه و بیاد هم شب میاد، چون فردا صبح بايد بره سر کارو بارش. قبلا هم بهش پيشنهاد کرده بودم که روز آخرهفته رو جيم شه مثل ترم پیش ، اما گفته بود که اين ترم برنامه اش فرق ميکنه و نميتونه. و ميدونم که خيلی اهميت ميده به برنامه کاريش و برايش مهمه. از اون طرف هم بيشتر آدميه که کارهاش روی حساب و کتابه تا سورپرایز کردن و ناگهانی تصميم گرفتن.


نشستم ادامه درسم، يهو تلفن زنگ زد، من منتظر بودم که بگه سورپرايز دم درم.
گفت يه سوالی دارم راستشو بگو،
گفتم جونم بپرس،
گفت تو هنوز سر حرفت هستی؟
هر توی ذهنم گشتم حرفی که تازگی ها گفته باشم يا به موقعيت الان بخوره يادم نايومد. گفتم کدوم حرف رو ميگی؟
يکم من و من کرد، گفت همون که گفتی من اگه بخوام ميتونم با کسی باشم،
دختر منظورته؟
آره ديگه
ميشه تند جواب بده منتظرم هستند، فقط بگو آره يا نه، هنوز روی حرفت هستی يا نه؟
از پشت تلفن صدای رفت و آمد ماشين ها ميومد. گفتم اينو داری جلو بچه ها ميگی؟
گفت نه من اومدم کنار باهت حرف بزنم نظرت رو بپرسم بدونم روی حرفت هستی يا نه.
می خوای بری يعنی ستريپتيز کلاب؟
نه، اون که جریاش فرق میکنه حرفش رو هم زده بوديم و مسئله ای نبوده.
گفتم يعنی ميخوای بری با يه دختری س ک س داشته باشی؟
اينجوری نگو عذاب وجدان ميگيرم
جمله آخرش رو که گفت داشتم کاملا سکته ميکردم، آدمی نيست که اهل عذاب وجدان باشه، کاری رو که فکر کنه غلطه و یا کسی رو ناراحت میکنه رو انجام نمیده، من بهش قبلا گفته بودم میتونه چنین کاری رو بکنه، فکر میکردم اگر بخواد چنین کاری بکنه با تصمیم قبلی و به عنوان آزمایش انجام میده، آدمی نیست که تحت تاثییر شهوت آنی قرار بگیره.
اما خودم هم توی چنین شرایطی بودم میدونستم هر قدر هم که اطمینان داشته باشی به خودت و خیالت جمع باشه بازهم تحت تاثثیر شرایط و محیط ممکنه واکنشی نشون بدی که نه فقط از خودت بلکه از آدم منطقی و نرمال هم بعید به نظر بیاد..
ازش پرسیدم میشناسیش؟
آره.
کاملا هنگ بودم ، به خودم گفتم در فکر دسته گل بودم ، چی شد!
گفتم مواظب باش نکنه مريضی بگيری، از کجا میشناسیش؟
گفت الان عجله دارند، منتظرم هستند میام برات تعریف میکنم.
گفت حالا برم یا نه؟
اصلا مغزم کار نمی کرد،نه میتونستم بگم نه، و نه میتونستم بگم آره، با خودم گفتم دارم چی کار میکنم با خودم. سعی میکردم ازش سوال کنم ببینم جریان چیه، اصلا توی مغزم هم نمیگنجید که بر اساس هوس بخواد کاری بکنه، حس میکردم همه اطمینان و تکیه ای که روش داشتم یهو ریخت پایین.
در میزدند، بدتر گیج بودم،فکر کردم برادرمه، ازیه ور لباس مناسب تنم نبود و از يه ور نمی تونستم گوشی رو قطع کنم. کاملا هنگ بودم.
در رو باز کردم، یه دسته گل جلوی روم بود.
عوضی،سکته کردم.
راستش رو گفتم، دارم میرم خونه یه دختری

Labels:

Comments-[ comments.]

Wednesday, January 23, 2008

Life will goes on 

It was some times in 04 that a great friend of mine introduce me to a weblog. My friend told me to look at that weblog to see how a couple can love each other. The author of that weblog was a lady who used to write about human rights in her life. beautiful stories about how she sees the world around her and her reactions to what happens around. she was married for more than 5-6 years and she was still madly inlove with her housband. for me that was a very interesting case. its hard for me to accept how ppl who are married more than couple of years can still love each other and miss each other like they are still in their honymoons. and she was some one who could prove this that love can last longer than honymoon.
my dearest friend who introduced me to that website, she was married recently. I couldn't believe she've got married, i didn't know she was that serious in her relationship but when I saw her with her husband i've got to the conclusion that getting married is not as bad and scary as I used to think, it can be some thing nice and sweet.

years passes on, I was in touch with my friend and saw how things changed, but the author of that weblog stop writting after a while and i missed so much her writings.

today accidentally i found her new weblog, i went through all her posts and i find out she is divorced. or should i say she is also divorced

Seems like she still has so much feeling for her ex husband, and beacuse of some problems they just agreed to be seperated
when my friend got divorce it was long time that she didn't have any feeling for her housband.



I'm shocked, scared and ambiguous

Maybe its interesting to think that nothing is forever, what you feel, how you feel and even things that are going great is not forever.

and still life will goes on...
Comments-[ comments.]
Weblogs I love to read:
  • خانم فاطی ترابی
  • دختر ارديبهشتي
  • سرزمين آفتاب
  • Perston
  • Ananita
  • فرنگوپوليس
  • خورشيد خانم
  • مسافر برکلي
  • صندوقخونه
  • خانم احمدنيا
  • من و بابک
  • دلتنگستان
  • غربتستان
  • سوسکی
  • دلشدگان
  • قاصدک
  • ساتگين
  • عاقلانه
  • آتشدان
  • شرمين
  • نيلگون
  • ناگهان
  • رهايي
  • آبنوس
  • کوچی
  • ساقي
  • ادمها
  • کوزه
  • نینا
  • Links:
  • mah-mag (Magazine of Art and Humanity)
  • Orkideh Behrouzan Poem
  • Free thoughts on Iran
  • Philosophy
  • 40cheragh
  • Maghalat
  • History
  • Photo blogs I like:
  • Dutch-photojournalism
  • Zohreh Soleimani
  • nocturnalimages
  • Rootoosh Bashi
  • Ami Vital
  • Sourena
  • Nader
  • Mim
  • Firends who update once in blue moon:
  • Only If YOU want
  • Nooshi va joojehayash
  • Chegoone zan shodam?
  • me and my taxi
  • Ali Mostashari
  • Kale khar
  • Neyzan
  • Daria
  • Hasti
  • Danial
  • Khoda
  • گل‌خونه
  • گوشه
  • This page is powered by Blogger. Isn't yours?